باران كه مي بارد دلم مي خواهد صندلي ام را وسط حياطمان بگذارم و بنشينم و جسم و ذهن و روحم را زير قطرات باران شستشو دهم. چشمانم را ببندم و طراوتش را با هر نفس احساس كنم. ببويم باران را و حال و هواي ذهنم را عوض كنم. خاطره هاي شيرين گذشته را زنده كنم و بر بال نسيم به گذشته و آينده سفر كنم. و بخوانم آنچه را سهراب مي گفت: "چتر ها را بايد بست/ زير باران بايد رفت/ زير باران بايد عاشق شد..."،‌آري بگذارم روحم با نسيم به پرواز آيد و اوج گيرد. ترانه و آواز بخوانم و جشن بگيرم حضور مطلق خدا را! كه چقدر ساده مي توان لمسش كرد در قطرات باران. ياد بگيرم كه چگونه مي توان باران بود! چگونه مي توان باران بود و باريد و نپرسيد كاسه هاي خالي از آن كيست، چگونه مي توان باران بود و هر تشنه اي را سيراب كرد. چگونه مي توان باران بود و لبخند را بر لبان انسان ها نشاند. عشق را، محبَت را هديه برد و نشان قلب خود را بر جاي نهاد...