عمو تم
آقای لگری، شما مرا خریده اید و من برای شما برده ی خوب و باوفایی خواهم بود. من همه ی نیروی بازوان و همه ی وقت و توانایی ام را در اختیار شما می گذارم. اما روانم! روانم را نمی توانم به وجود فناپذیری بسپارم...آن را برای خداوند محافظت می کنم. دستورات خداوندی را بر همه چیز، بر مرگ و بر زندگی مقدم می شمارم...آقای لگری، می توانید یقین داشته باشید که من ذره ای از مرگ باک ندارم. بلکه در انتظارش هستم...هربار بخواهید می توانید مرا شلاق بزنید، از گرسنگی بکشید....آتشم بزنید....همه ی این ها وسیله ای خواهند شد برای این که هرچه زودتر مرا به دیاری که باید به آن جا بروم، روانه کنید.
از: کلبه عمو تم
خوش اومدی ...