عمو تم



آقای لگری، شما مرا خریده اید و من برای شما برده ی خوب و باوفایی خواهم بود. من همه ی نیروی بازوان و همه ی وقت و توانایی ام را در اختیار شما می گذارم. اما روانم! روانم را نمی توانم به وجود فناپذیری بسپارم...آن را برای خداوند محافظت می کنم. دستورات خداوندی را بر همه چیز، بر مرگ و بر زندگی مقدم می شمارم...آقای لگری، می توانید یقین داشته باشید که من ذره ای از مرگ باک ندارم. بلکه در انتظارش هستم...هربار بخواهید می توانید مرا شلاق بزنید، از گرسنگی بکشید....آتشم بزنید....همه ی این ها وسیله ای خواهند شد برای این که هرچه زودتر مرا به دیاری که باید به آن جا بروم، روانه کنید.



از: کلبه عمو تم


لحظه های بی شکیب عمر

زندگی در چشم من شب های بی مهتاب را ماند،
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند،
ابر بی باران اندوهم،
خار خشک سینه ی کوهم،
سال ها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم،
نغمه پرداز جمال و عشق بودم، -آه-
حالیا خاموش خاموشم،
یاد از خاطر فراموشم!


روز، چون گل می شکوفد بر فراز کوه
عصر، پرپر می شود این نوشکفته -در سکوت دشت-
روزها این گونه پرپر گشت
لحظه های بی شکیب عمر
چون پرستوهای بی آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز...

اینک این جا شعر و ساز و باده آماده ست،
من -که جام هستی ام از اشک لبریز است - می پرسم:
-"در پناه باده باید رنج دوران را از خاطر برد؟
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟"

ناله ی من می تراود از در و دیوار
آسمان -اما سراپا گوش و خاموش است!
هم زبانی نیست تا گوشم به زاری - ای دریغ -
دیگرم مستی نمی بخشد شراب،
جام من خالی شده ست از شعر ناب،
ساز من: فریادهای بی جواب!

نرم نرم از راه دور
روز، چون گل می شکوفد بر فراز کوه
روشنایی می رود در آسمان بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است - اما من:
همچنان در ظلمت شب های بی مهتاب،
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب،
همچنان لبریز از اندوه می پرسم:
-" جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟"...



مشیری

خدا...


خدا تنها روزنه ی امیدی است که هیچگاه بسته نمی شود...

تنها کسی است که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد...

با پای شکسته هم می توان سراغش رفت...

تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد...

تنها کسی است که وقتی همه رفتند می ماند...

وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید...

وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود...

و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه کردن..

خدا را برایتان آرزو دارم...


خورشید یک غزل




شیراز را همیشه بگردیم! 

در کنج حجره های قدیمی

در دنج هر رباط

پستوی خانه ها

در گوشه های مسجد، میخانه، خانقاه

ویرانه ای - هنوز اگر هست -

از دیر، یا خرابات

یا در رواق مدرسه ها - هرجا -

شیراز را همیشه بگردیم



با سالخوردگان بنشینیم

لای کتاب های کهن را

ده، صد، هزار بار ببینیم...

شاید در این میان،

خورشید یک غزل،

- با خط نغز حافظ -

تابید ناگهان!

این آفتاب گم شدنی نیست بی گمان.

شیراز را همیشه بگردیم...




فریدون مشیری