آرزو می کنم...


" آرزو می کنم در بهاران

دست جنگل پر از سایه باشد

روز و شب خار و گل دست در دست

مار با پونه همسایه باشد

در هوا مهربانی بپیچد

مثل بوی علف، بوی هیزم

ناگهان جشن باران بگیرد

خوشه های طلا رنگ گندم

آرزو می کنم ناله غم

در هیاهوی شادی بمیرد

بوته های گل سرخ وحشی

 جای دیوارها را بگیرد

آرزو می کنم دست هایت

 مثل یک شاخه بخشنده باشد

آرزو می کنم هر کجایی

مثل گل بر لبت خنده باشد"


پ.ن: شعر مال خودم نیست ولی خیییییلی دوستش دارم. مطمئنم یه روزی دنیا اینجوری خواهد شد.

 

 

زندگی چیست؟


زندگی ساده است

معنای زیبایی دارد

زندگی، البته برای هرکس از منظر عقیده و محل زندگی، متفاوت است

اما چیزی هست در بطن زندگی

که هماره مشترک است میان تمام ما انسان ها

اگر به دقت بنگریم

اگر کمی ژرف تر نگاه کنیم به آن

زندگی یک لبخند از اعماق قلب است

زندگی گریه کردن برای کسی است که دوستش داری

زندگی چای خوردن با خانواده است

زندگی آهنگ گوش دادن و فکر کردن است

زندگی به ستاره ها،

به ماه، به ابرها، نگاه کردن است

زندگی همان لذتی است که با نفس کشیدن در هوای بارانی عایدمان می شود

زندگی همان خنداندن یک انسان است

زندگی راه رفتن ها و افتادن ها و باز بلند شدن های یک کودک است

زندگی می تواند یک پیام باشد که تو برای کسی می فرستی، پیامی حاوی عشق و محبت و دوستی

زندگی می تواند خیلی ساده باشد

اگر ما بخواهیم

زندگی قدم زدن در هوای باران و برف

زندگی لرزیدن در سرمای زمستان

زندگی لمس آفتاب داغ تابستان

زندگی همان احساسی است که داری وقتی باد بهاری به صورتت می وزد

زندگی همان لحظه هایی است که در سختی ها، قلبهامان به هم نزدیک می شود

زندگی نفس کشیدن به یاد دوستان است

زندگی نوشتن است

زندگی جستجوی حقیقت است

زندگی گفتن کلمه ی دوستت دارم به عزیزان است

زندگی بوسیدن مادر

و در آغوش گرفتن پدر است

زندگی عیادت یک بیمار است

زندگی شاد کردن دل یک انسان است

زندگی همان وقتی است که سرت را بر روی زانوی مادرت می گذاری و آرام می گریی

زندگی لحظه های ناب دعاست

زندگی عشق است

و بدون آن نفس کشیدن است نه زندگی



به نظر شما زندگی چیست؟


و هنوز چشم در راهم


خدایا!

خسته ام، گمم

بیا، اشکهای گرمم را پاک کن

بیا و دستم را بگیر

پروازم ده به آسمانت

آنجا که خود را بیابم

و همراه نور شوم

آنجا که تو را بیابم

آنجا که که هستم و نیستم

آنجا که غم ها برایم شادی است

و آنجا که تو در من بتابی

خدایا

قلبم را به تو می دهم

پاکش کن از تمام آلودگی ها

پاکش کن از هرآنچه که نمی گذارد تو در آن نزول کنی

پاکش کن از خودم

پاکش کن از خودم


خدایا!

می دانم لیاقتش را ندارم

اما هنوز امیدوارم چون باز می دانم که درگه تو، درگه نومیدی نیست

و هنوز چشم در راه ام



خواستم بگویم...


خدایا خواستم بگویم تنهایم اما نگاه خندانت مرا شرمگین کرد...


پ.ن: اتفاقی تو یه وبلاگ دیدم

پروردگارا


ورق های داخل یکی از دفترام رو زمین افتاده بود برداشتمشون و خوندم. یکیشون که تاریخش 16/3/88 بود و ساعتش 19:42 ، خیلی دوسش داشتم. خیلی واضح یادمه موقعی که اینو می نوشتم. فکر کنم جزو اولین دفعاتی بود که احساستم رو روی کاغذ می آوردم. خوندن دوبارش بهم آرامش داد. گرچه خیلی اشتباهات توش داره ولی متن رو به صورت دست نخورده براتون می ذارم .


ادامه نوشته

اندکی فکر کن...

یه ایمیل فوروارد شده:


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.
به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.
به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.
من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.
به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.
قدر لحظات خود را بدانید.
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن ...!
 

ما کجاییم در این بحر تفکر؟

 

" نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید (از حلّاج) که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا و پس فردا. آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بردادند. یعنی، عشق این است."

واقعا ما کجاییم در این بحر تفکّر بعضی ها کجا!

پ.ن: از: تذکرة الاولیا عطار

 

گره گشای

سلام دوستان عزیزم. شاید خونده باشید شعر گره گشای رو (از پروین اعتصامی) ولی خب بازم میذارمش. برای یادآوری خوبه. اگرم نخوندینش توصیه می کنم بهتون حتما حتما بخونید. ممنون.


پیرمردی مفلس و برگشته بخت - روزگاری داشت نا هموار و سخت

 

 هم پسر، هم دخترش بیمار بود - هم بلای فقرو هم تیمار بود

  

این دوا می خواستی آن یک پزشک - این غذایش آه بودی آن سرشک

  

این عسل می خواست آن یک شوربا - این لحافش پاره بود آن یک قبا

  

روزها می رفت بر بازارو کوی - نان طلب می کردو می بردآبروی

  

دست بر هر خودپرستی می گشود - تا پشیزی بر پشیزی می فزود

 

 هر امیری را روان می شد ز پی - تا مگر پیراهنی بخشد بوی

 

 شب بسوی خانه می آمد زبون - قالب از نیرو تهی دل پرز خون

 

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

نظرتون چیه؟


سلام و درود به همه دوستان عزیزم

به این موضوع اعتقاد دارین یا نه؟ نظرتون در موردش چیه؟


جام می و خون دل هر یک به کسی دادند           در دایره قسمت اوضاع چنین باشد



دارکوب و درخت پلاستیکی


غم انگیز ترین صحنه ای که به عمرم دیدم

دارکوبی بود که به درخت پلاستیکی نوک می زد

دارکوب نگاهی به من کرد و گفت: دوست من!

درخت هم درخت های قدیم


پ.ن: نویسندشو نمی دونم! از توی مجله. چند سال پیش. 25 آذر


خيام


از رفته  قلم  هيچ   دگرگون    نشود              وز خوردن غم به جز جگر خون نشود

گر در همه عمر خويش خونابه خوري              يك قطره از آن كه هست افزون نشود


در چشم محققان چه زيبا و چه زشت             منزلگه عاشقان چه دوزخ چه بهشت

پوشيدن بيدلان چه اطلس چه پلاس              زير سر عاشقان چه بالين و چه خشت


اين يك دو سه روزه نوبت عمر گذشت             چون آب به جويبار و چون  باد  به  دشت

هرگز  غم   دو   روز  مرا   ياد   نگشت            روزي كه نيامده ست و روزي كه گذشت