ساقي بده پيمانه اي زان مي كه بي خويشم كند


ساقي بده پيمانه اي زان مي كه بي خويشم كند                          بر حسن شورانگيز تو، عاشق تر از پيشم كند

زان مي كه در شب هاي غم، بارد فروغ صبحدم                            غافل كند از بيش و كم، فارغ ز تشويشم كند

نور سحرگاهس دهد، فيضي كه مي خواهي دهد                       با مسكنت شاهي دهد، سلطان درويشم كند

سوزد مرا سازد مرا، در آتش اندازد مرا                                           وز من رها سازد مرا، بيگانه از خويشم كند

بستاند اي سرو سهي، سوداي هستي از رهي                           يغما كند انديشه را، دور از بدانديشم كند


منبع: گزيده اشعار رهي معيري

تبريك


سلام دوستان عزيزم و همراهان گرامي. من هميشه معتقد هستم به اينكه اگر انسان كار خودش رو حالا تو هر زمينه اي با عشق انجام بده اون كارش خيلي محشر ميشه. و همينطور بر جريده ي عالم هم ثبت ميشه. شايد شما هم اين خبر رو شنيده باشيد كه كتابخانه ي حضرت خديجه كبري مقام اول كشور رو كسب كرده و نمونه ي فرهنگي كشور شده. مسوولين اين كتابخونه از دوستان نزديك من هستند. كساني كه در طي اين سال ها خيلي چيزها ياد گرفتم ازشون .در تمام اين سال ها هميشه شاهد تلاش و فداكاري اون ها بودم و امروز كه مي بينم كه از اين تلاش قدرداني ميشه از صميم قلبم خوشحال هستم. و در اينجا مي خوام به سركار خانم سيده فاطمه جعفري و همكارشون سركار خانم نجاريان (مسوولين كتابخونه) تبريك بگم . البته افراد زياد ديگري هم بودند، تمام دانشجويان و اعضايي كه اونجا همكاري مي كردند به نظر من همشون در كسب اين موفقيت سهم داشتند كه به اونها هم سلام مي كنم و اميدوارم تبريك منو پذيرا باشند. من بلد نيستم خيلي خوب و رسمي صحبت كنم و در واقع اين پست رو گذاشتم تا فقط احساسم رو بيان كنم. براي همشون آرزوي موفقيت هرچه بيشتر، سلامتي و سرور مي كنم. 

پروردگار من


خداوندا! مرا از اين بند برهان. مرا از حصاري كه به دور خود كشيده ام رها ساز و بگذار پرواز كنم. چون پرنده اي اسير در قفس هستم كه تقلا مي كند. خود را به ديوار قفس مي زند، زخمي ميشود اما دست بر نمي دارد. مي خواهد آزاد شود اما هر راه برايش منتهي به بن بست مي شود. اي يزدان پاك من ، اي پروردگار رحيم من، قفل اين قفس را بشكن و او را كمك كن تا همانند مرغان تيز پر به هواي ملكوت تو پر گشايد. از گل و لاي اين قفس برهانش. دست و پا مي زند، زجر مي كشد، آزرده مي شود، ديگر توان ندارد و هيچ چيز جز تو آرام بخش دردهاي بي كران او نيست. پس تنهايش نگذار، اي مولاي من!

میاسای ز آموختن یک زمان...


میاسای ز آموختن یک زمان                ز دانش میفگن دل اندر گمان

چو گویی که وام خرد تو ختم              همه هرچه بایسته آموختم،

یکی نغزبازی کند روزگار                     که بنشاندت پیش آموزگار

جهان را نباید سپردن به بد                که بر بد گمان بی گمان بد رسد

کسی کو بود پاک و یزدان پرست          نیازد به کردار بد هیچ دست

اگر بد دل سنگ خارا شود                 نماند نهان، آشکارا شود

وگر چند نرمست آواز تو                     گشاده شود زو همه راز تو

ندارد نگه راز مردم زبان                      همان به که نیکی کنی در جهان

چو بی رنج باشی و پاکیزه رای            ازو بهر یابی به هر دو سرای

اگر دادگر باشی و سرفراز                 نمانی و نامت بماند دراز  


شاهنامه



زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست...