ما همان...


موج مي آمد چون كوه و به ساحل مي خورد

از دل تيره امواج بلند آواز

كه غريقي را در خويش فرو مي برد

و غريوش را با مشت فرو مي كشت

نعره اي خسته و خونين بشريت را به كمك مي طلبيد

آي آم ها، آي آدم ها

ما شنيديم و به ياري نشتابيديم

به خيالي كه قضا

به اميدي كه قدر

بر سر آن خسته گذاري بكند

دستي از غيب برون آيد و كاري بكند

هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم

آستين ها را بالا نزديم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم

تا از آن مهلكه شايد برهانيمش

به كناري برسانيمش

موج مي آمد چون كوه و به ساحل مي ريخت

با غريقي كه به خاموشي مي پيوست

با غريقي كه در آن ورطه به كف ها، به هوا، چنگ مي زد، مي آويخت

ما نمي دانستيم اين كه در چنبر گرداب گرفتار شده ست

اين نگون بخت كه اينگونه نگونسار شده ست

اين منم، اين تو، آن همسايه، آن انسان، اين ماييم، ما، همان جمع پراكنده، همان تنها، آن تنهاهاييم

همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم

آن صدا اما خاموش نشد

آي آدم ها، آي آدم ها

آن صدا هرگز خاموش نخواهد شد

آن صدا در همه جا دائم در پرواز است

تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،

خاطري آشفته ست،

ديده اي گريان است،

هر كجا دست نياز بشري هست دراز،

آن صدا در همه آفاق طنين انداز است

آه اگر با دل و جان گوش كنيم،

آه اگر وسوسه ي نان را يك لحظه فراموش كنيم،

آي آدم ها را در همه جا مي شنويم

در شب تار جهان،

در گذرگاهي تا اين حد ظلماني و طوفاني

در دل اينهمه آشوب و پريشاني

اين كه از پاي فرو مي افتد،

اين كه بر دار نگونسار شده ست،

اين كه با مرگ در افتاده ست،

اين هزاران و هزاران كه فروافتادند،

اين منم، اين تو، آن همسايه، آن انسان، اين ماييم، ما، همان جمع پراكنده، همان تنها، آن تنهاهاييم

اينهمه موج بلا در همه جا مي بينيم،

آي آدم ها را مي شنويم،

نيك مي دانيم دستي از غيب نخواهد آمد

هيچ يك حتي يك بار نمي گوييم،

با ستمكاريِ ناداني اينگونه مدارا نكنيم

آستين ها را بالا بزنيم

دست در دست هم،

از پهنه ي آفاق برانيمش

مهرباني را، دانايي را، بر بلنداي جهان بنشانيمش

آي آدم ها، موج مي آيد

 

پ.ن: فكر كنم مال نيما يوشيج باشه

عطر صد خاطره


بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهان خانه ي جانم

گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ي ماه فروريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و خل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آئينه عشق گذران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نگسستم، نرميدم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم  همه جا گشتم و گشتم

نگسستم ، نرميدم

اشك در چشم تو لرزيد

ماه برعشق تو خنديد

من دگر از تو جدايي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

رفت در ظلمت و غم آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

پ.ن1: به ياد ماندانا جان. چقدر دلم برات تنگ شده. خوب و موفق باشي هميشه

پ.ن2:اگه اشتباهي داشت توش بهم بگين و ببخشيد منو چون اينو دارم از روي دفتر خاطراتم مي نويسم.

پ.ن3:تاريخش 29/6/83

 


چه كسي به تو گفته است كه در اين دنياي مادي عشق جاوداني، واقعي و اصيل وجود ندارد؟ تا زبان جنايتكارانه اش را به خاطر اين دروغ بزرگ از حلقومش بيرون بياورم؟؟

ميكائيل بولگاكو

پ.ن1: ا، زبونم كو؟ زبونمو كجا مي بري؟

 پ.ن2:  از: "كتاب كوچك عشق"

آرمان هاي خيلي بزرگ......!

بلندترين آرمان هايم در دوردستها

و در تابش اشعه هاي خورشيد جاي دارند،

ممكن است به تمامي آنها دست نيابم،

اما مي توانم به زيبايي شان خيره شوم،

باورشان داشته باشم

و در تعقيبشان از پاي منشينم


پ.ن: يه كتاب بود سخنان زنان بزرگ رو توش  گردآوري كرده بودند. خيلي مطالبش قشنگ بود. يكي دو سال پيش خوندم اسم كتاب يادم نمياد ولي مطالب قشنگشو يادداشت كرده بودم برا خودم حالا بعد مدت ها دفترچمو دوباره نگاه مي كردم اينو ديدم گفتم بذارم.

خدایا بارانت را از ما نگیر


شما هم حتما تجربه كرده ايد، احساس ناب زير باران رفتن بدون چتر. مخصوصا وقتي دلت غصه اي دارد، فكر مي كني خدا تو را در آغوش گرفته، دلت مي خواهد همان جا بنشيني و به همراه باران گريه كني. گاهي كه باران مي آيد خاطرات خوبي برايم زنده مي شود. آن شبي كه با دوستم در زير باران دعا كرديم براي شفاي مريضي. و يا آن روز كه در زير باران قدم زديم ، گفتيم و خنديديم. و باران مي باريد. تند و غضب آلود. آري گاه باران هم غضب آلوده مي شود. چرا كه شاهد اعمال زشت ما زمينيان است. صبري خدايي دارد كه اگر من جاي او بودم سيلي بزرگ مي شدم و همه ي آلودگي ها و ناپاكي ها را مي شستم. چو باراني كه پسر نوح را با خود برد. خدايا مي شود مرا هم پاك كني؟

خدايا همه مريضا رو شفا بده


سلام و درود

دوستان استدعا دارم براي پدربزرگم دعا كنيد، توي بيمارستان بستري هستند اگه زخم پاشون خوب نشه مجبورن پاشونو خداي نكرده قطع كنند.(ديابت دارند) خواهش مي كنم براشون دعا كنيد.

گل نیلوفر در نگاره های هخامنشی

 

" گل نيلوفر يا گل خورشيد قبل از هخامنشيان داراي سابقه و احترام بسيار بود تا جايي كه نقش آن بر حاشيه پياله ها (پياله طلايي املش)، ظروف سفالي نقش دار سلك، دسته ي خنجر (دسته خنجر لرستان) و ديوارنگاره هاي تخت جمشد، شوش و ... ديده مي شود. استمرار اين نقش ورجاوند و مقدس بر جام ها و ساغرهاي زرين،‌بر حواشي جامه هاي هخامنشيان، بر ستون هاي تخت جمشيد و در دست شاهان هخامنشي (شاخه ي گل نيلوفر نمادي از صلح و زندگي) و در دست بسياري از نمايندگان ملل (در نقوش برجسته تخت جمشيد) به نشانه ي شادباش، همگي بازگو كننده ي اعتقاد و احترام به اين گياه و هديه ي اهورايي است.

در ديدگاه انسان سنتي، هر جزء طبيعت و نيز هر كنش آن، خود وسيله و علامتي براي فهم اسرار جهان است. در اين ميان لوتوس كاركرد و نقش ويژه اي در مذاهب اوليه در هند، ايرا، بين النهرين، مصر و يونان دارد. در بندهش نز براي هر امشاسپندي گلي به عنوان نماد مشخص شده و نماد آناهيتا نيلوفر آبي است.  

نيلوفر در شرق باستان همان قدر اهميت دارد كه گل رز در غرب. به احتمال زياد در سده ي هشتم پيش از ميلاد تصوير نيلوفر از مصر به فنيقيه و از آنجا به سرزمين آشور و ايران انتقال يافت و در اين سرزمين ها گاهي جانشين درخت مقدس بوده است. الهه هاي فنيقي به عنوان قدرت آفريننده ي خود، گل نيلوفر در دست دارند. اين گياه در مصر باستان و در بسياري از بخش هاي آسيا مورد پرستش بود.

جنبه تقدس نيلوفر به محيط آبي آن برمي گردد. آب نماد باستاني اقيانوس كهن است كه كيهان از آن آفريده شد. نيلوفر كه بر روي سطح آب در حركت بود به مثابه زهدان آن به شمار مي رفت. از آنجا كه گل نيلوفر در سپيده دم باز و در هنگام غروب بسته مي شود به خورشد شباهت دارد. خورشيد منبع الهي حيات است و از اين رو گل نيلوفر مظهر تجديد حيات شمسي به شمار مي رود. پس مظهر همه روشنگري ها، آفرينش، باروري، تجديد حيات و بي مرگي است. نيلوفر نماد كمال است، زيرا برگ ها، گل و ميوه اش دايره اي شكل هستند و دايره خود از اين جهت كه كامل ترين شكل است نماد كمال به شمار مي آيد.

نيلوفر يعني شكفتن معنوي زيرا ريشه هايش در لجن است و با اين حال به سمت بالا و آسمان مي رويد. از آب هاي تيره خارج مي شود و گل هايش زير نور خورشيد و روشنايي آسمان رشد مي كنند. نيلوفر كمال زيبايي نيز به شمار مي رود.نيلوفر نماد انسان فوق العاده يا تولد الهي است، زيرا بدون هيچ ناپاكي از آب هاي گل آلود خارج مي شود. در فرهنگ آشوري-فنيقي و در هنر يوناني-رومي، نيلوفر به معني تدفين و مجلس ترحيم و نشانگر مرگ و تولد دوباره، رستاخيز و زندگي بعدي است....."

پ.ن: خيلي بيشتر از اين بود ولي گفتم زياد ميشه و خسته كننده

پ.ن: از كتاب "بازتاب انديشه هاي ديني در نگاره هاي هخامنشي"  نوشتمش. البته با تصرف و تلخيص!

پ.ن:چقدردلم مي خواد واقعا مثل اين نيلوفر بشم كه به سمت بالا و آسمون ميرويد و از آب هاي تيره خارج مي شود و....

 پ.ن:

 

 

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه

نيروي عظيم دعا


يادش بخير، سال دوم، روز اولي كه معلم ادبيات اومد توي كلاس، از بچه ها خواست يه مطلبي بنويسند تا بسنجه كه دست به قلممون چطوره، من نوشتم و بعدش هم منتقلش كردم به يه دفتر ديگه. و امروز دوباره اون دفتر رو باز كردم و اين رو كه خوندم كلي احساس اون لحظم برام زنده شد. يادمه زنگ تفريح كه براي دوستم مي خوندم گريه هم كردم! يادش بخير واقعا! يادش بخير!


غروب است، خورشيد كم كم خداحافظي مي كند. دلم برايش تنگ مي شود اما تاريكي شب مرا به سوي خود مي كشد، گويي بار گناهانم قلبم را سنگين كرده است. چگونه بشويم اين همه آلودگي را؟ روي مبل لم مي دهم و به خودم فكر مي كنم، به قلبم، به خدا، به رابطه ام با او. مي گويند هرگاه به ياد خدا بيفتي قبل از آن او تو را ياد كرده است. ته قلبم كمي احساس سبكي مي كنم. همين برايم بس است. مي خواهم خود را به او نزديكتر كنم. اما چگونه؟ آيا مي پذيرد؟ با وجود كوله باري از معصيت، ندايي در قلبم مي گويد او بخشنده تر از آن است كه من فكرش را مي كنم. پس با اين ندا و احساس اطميناني كه در قلبم حاصل مي شود، بر مي خيزم، دست و صورت خود را مي شويم، لباس هاي تميزي مي پوشم و به خودم عطر مي زنم، يك نفس عميق مي كشم و به همان ميعادگاه هميشگي مان مي روم. سكوت همه جا را فراگرفته است. نمي دانم از كجا شروع كنم؟ از بزرگي و عظمتش، از بخشندگي و سخاوتش ياد مي كنم، سر به سجده مي گذارم و اشك از چشمانم سرازير مي شود، با هر قطره اشك لايه اي از غبارهاي قلبم شسته مي شود،‌به راستي دعا چه نيروي عظيمي دارد....!!!



about friendship

What is a friend?

A friend is someone who brings out the best in you.

Good friends are always happy to help you when you run into a problem.

A friend is someone who cheers you up when you're feeling bad.

True friends don't drift apart even after many years of separation.

A real friend will always stand up for you when others are putting you down.

Never be afraid to open up and ask a friend for advice. A true friend will never turn you down.

Make new friends but hang on to the old ones.

Good friends are hard to come by, harder to leave, and impossible to do without!!

Source: passages 2, second edition

اي كريم


" اي كريم، اين عبد را به خود وامگذار، تويي قادر و توانا..."

اعتدال


حضرت بهاالله مي فرمايند:

" در هر امري از امور اعتدالش محبوب، چون تجاوز نمايد، سبب ضرَ گردد..."

اشك هايم را دوست دارم

چقدر دوست دارم اشكهايي را كه در گريه ي خاموشم، دامن دفترم را تر مي كنند. خداي من، محبوب من، مي دانم مدتيست فراموش كرده ام عهدي را كه با تو بسته بودم. اما امروز در گرماگرم اشك ريختن و شعر سرودن، باز به ياد آوردمش. از نو خواندم آنچه را كه در ازل با تو پيمان بسته بودم. و تو مي داني كه بند هايي كه به دورم پيچيده بودم را به چه سختي گسستم. تا تنها تو را بخوانم. بيا و قلبم را تسخير كن زيرا كه خودت گفتي "يا ابن الوجود، فؤادك منزلي، قدسه لنزولي" هر لحظه در تلاشم تا پاكش كنم از تمام آنچه كه تو را از من مي گيرد. مي دانم كه مي داني چقدر دوست دارم اشك بريزم و با تو سخن بگويم. بيا و در آغوشم گير كه تنها و خسته ام. كاش مي شد زمان را بازگشتي بود و انسان را آغازي. آغازي بي پايان.

خدايا، دستم را بگير تا بلند شوم و دوباره از نو شروع كنم. قلبي محكم و استوار و اراده اي آهنين به من عطا كن تا بتوانم پرواز را بياموزم. پرواز به آسمان ملكوتي تو.

گپي با جناب حافظ


من دوستدار   روي  خوش   و موي     دلكشم             مدهوش چشم مست و مي صاف بي غشم

گفتي  ز   سرَ   عهد    ازل    نكته  اي     بگو             آنگه   بگويمت   كه    دو پيمانه    در    كشم

من    آدم   بهشتي ام    اما   در   اين   سفر             حالي   اسير    عشق     جوانان     مهوشم

در   عاشقي   گريز  نباشد  ز   ساز    و   سوز            استاده ام  چو   شمع  مترسان   ز     آتشم

شيراز  معدن لعل  لب است و    كان     حسن            من    جوهري    مفلسم     ايرا      مشوشم

از بس كه چشم مست در اين شهر ديده ام            حقا   كه  مي نمي خورم اكنون  و  سرخوشم

شهريست پر كرشمه  و  حوران ز  شش  جهت           چيزيم   نيست    ورنه      خريدار     هرششم

بخت  ار  مدد  دهد  كه كشم  رخت  از  اين ديار          گيسوي     حور    گرد    فشاند   از   مفرشم

حافظ   عروس    طبع    مرا     جلوه     آرزوست          آيينه اي     ندارم     از     آن    آه    مي كشم


پ.ن: قبلا هم گفتم! كه كتاب فال ندارم ولي همين ديوانشو برداشتم و يه صفحشو باز كردم. دوست دارمش.


زيباترين قسم...


 نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...


پ.ن: ممنون از دوست عزيزم،هدي كه اين مطلب زيبا رو فرستاد برام.