یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود/دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک/بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد/عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که درین دامگه است/آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز/چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم/خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق/مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود

 

پ.ن: گزیده ای از غزل حافظ