غزلی از حافظ
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود/دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک/بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد/عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که درین دامگه است/آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز/چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم/خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق/مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود
پ.ن: گزیده ای از غزل حافظ
+ نوشته شده در جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ ساعت 23:31 توسط نیلوفر
|
خوش اومدی ...