از فردوسي بياموزيم
درود و سلام به دوستان همراه. اين مطلب رو حتما بخونيد. من وقتي خوندمش احترام و عشقم نسبت به فردوسي حكيم دو چندان شد. لطفا حتما وقت بذاريد و بخونيد اين مطلب رو. در ضمن منو از نظرات زيباتون محروم نكنيد. با آرزوي موفقيت براي همتون.
بركناري از نژاد پرستي
امروز با نمونه هاي فراواني كه از وطن پرستي افراطي در اكناف جهان ديده شده و مايه ي خونريزيها و ويرانگريها شده است و مي شود، گاهي از وطن پرستي مفهومي توام با نژاد پرستي و تعصبات جاهلانه و نفرت بيجا از هر بيگانه به ذهن مي رسد.
وطن پرستي در شاهنامه بركنار از اين آلايشهاست. وطن پرستي فردوسي احساسي حكيمانه توام با اعتدال و خردمندي و عاطفه انساني و بكلي دور از نژاد پرستي است. عشق به ايران در شاهنامه به مفهوم عشق به فرهنگ مردم ايران ، و آرامش و آبادي ايران ، آزادي و آسايش مردم ايران، و برخورداري آنها از عدالت است. نفرتي كه نسبت به مهاجمان هست به سبب تبار آنها نيست به سبب اين است كه بيگانه به ناحق و به ناخواست مردم به اين سرزمين هجوم آورده ، و چون با فرهنگ مردم بيگانه است و از محبت و پشتيباني مردم محروم است ناچار با خونريزي و بيدادگري و ويران سازي فرمان مي راند. نفرت از مهاجم به مفهوم نفرت از ظلم است. نفرت از ضحك و افراسيب نفرت از بيدادگري هاي آنهاست و ستايش كين خواهي ايرانيان ستايش اجراي عدالت است.
مثلا وقتي كه اردشير بابكان از كرم هفتواد شكست مي خورد و مي گريزد و به دو جوان ايراني مي رسد كه به او مي گويند:
به آواز گفتند كاي سر فراز غم و شادماني نماند دراز
نگه كن كه ضحاك بيدادگر چه اورد از آن تخت شاهي به سر
هم افراسياب آ بدانديش مرد كزو بد دل شهرياران به درد
سكندر كه آمد بر اين روزگار بكشت آنكه بد در جهان شهريار
برفتند و زيشان جز از نام زشت نماند و نيابند خرم بهشت
چگونه مي توان در پيام وطن پرستي شاهنامه نشاني از نژادپرستي يافت\ در حالي كه مي بينيم كيخسرو پادشاه آرماني شاهنامه از يك سو نژاد توراني دارد و مادرش فرنگيس دختر افراسياب دشمن آشتي ناپذير ايرانيان است. مادر رستم جهان پهلوان ايران دختر مهراب كابلي ديوزاد است كه تبار از ضحاك تازي پليد ترين دشمن ايرانيان دارد و سرانجام هم به نيرنگ همان مهراب در چاهساري جان مي سپارد.
بلي ، شاهنامه حماسه ي ملي مردم ايران ، و ستايش ايران و ايرانيان است و از دشمنان ايران نفرت دارد. اما فردوسيهرجا در ميان اقوام بيگانه نيكي و دانايي و خردمندي ميبيند از بيان آن باز نمي ايستد. يك نمونه اش تصويري است كه از پيران ويسه آفريده است.
پيران ويسه را با اينكه از تورانيان و سپهسالار دشمن است به خردمندي و دورانديشي و فرزانگي و ماجراجويي و پاكدلي و آزادگي و مردانگي و جوانمردي مي ستايد. پيران به سياوش مهر مي ورزد و موجبات ورود او را به توران زمين فراهم مي كند و دختر افراسياب را براي او مي گيرد. فرنگيس و كيخسرو و بيژن را از مرگ مي رهاند. در دل از خونريزيها و بيدادگريهاي افراسياب ناخشنود است. در همان حال به حكم وظيفه به وطن و كشور و پادشاه خود وفادار است. فردوسي چنان تصويري از پيران ويسه در پيش چشم خواننده مي نهد كه گويي دليري رستم و كفايت و تدبير و لشكر آرايي گودرز و خرد و حكمت بزرگمهر را در يكجا در وجود خود جمع كرده است.
سردار توراني با خردمندي و آزادگي زندگي مي كند. و با مردانگي و افتخار جان مي سپارد. در جنگ تن به تن با گودرز زخمي مي شود و به كوه پناه مي برد. گودرز كه هفتاد فرزندش به دست پيران جان باخته بودند، در پي او مي رود، و به او مي گويد : " پيرمرد، زنهار بخواه ، تسليم شو تا تو را به نزد كيخسرو برم او تور ا خواهد بخشيد." اكنون جواب پيران را بشنويم:
بدو گفت پيران كه اين خود مباد به فرجام بر من چنين بد مباد
كزين پس مرا زندگاني بود به زنهار رفتن گماني بود
من اندر جهان مرگ را زاده ام بدين كار ، گردن تو را داده ام
شنيدستم اين داستان از مهان كه هرچند باشي به خرم جهان
سرانجام مرگ است و زو چاره نيست به من بر بدين جاي پيغاره نيست
گودرز به كين هفتاد فرزند خود ، سردار پير توراني را كشت، و اين ديگر قانون جنگ است. سپس چون چشم كيخسرو بر جنازه ي او افتاد:
به پيران دل شاه آنسان بسوخت كه گفتي به دلش آتشي برفروخت
و دستور داد دخمه اي براي او ساختند و اورا با جلال و شكوه تمام در دخمه نهادند.
جريره دختر پيران همسر سياوش نيز زني است مردانه و دلاور و شايسته ي چنان پدر. وقتي پسرش فرود را به دست سپاهيان طوس مظلومانه كشته مي بيند، كنيزان را از مويه كردن باز مي دارد، و براي اين كه گنجهاي دژ سپد كوه به دست سپاه طوس بيخرد كينه جوي نيفتد آنهمه را آتش مي زند ، شكم اسبان را مي دردريال سرانجام با شنه اي شكم خويش را هم مي شكافد.و بر بالين فرزند جان مي سپارد.
اغريرث برادر افراسياب هم با اينكه توراني است خردمند و پاكدل و نيك انديش است و جان بر سر آزادگي و جوانمردي خود مي گذارد. وقتي بعد از مرگ منوچهر پدرش پشنگ مي خواهد او را به جنگ نوذر به ايران بفرستد پدر را پند مي دهد:
اگر ما نشوريم بهتر بود كزين شورش آشوب كشور بود
در حمله تورانيان نوذر پادشاه ايران كشته مي شود و 1200 تن بزرگان همراه او اسير مي شوند. افراسياب به اغريرث دستور مي دهد كه اسيران بيگناه را بكشد. او نمي پذيرد و مي گويد اسير كشي دور از جونمردي است. اسيران را در غاري در ساري نگه مي دارد كه بعد به دست زال آزاد مي شوند. افراسياب سنگدل خشمگين مي شود و به او مي گويد :
بفرمودمت كاي برادر، بكش كه جاي خرد نيست و هنگام هش!..
خواننده ي شاهنامه به همان سان كه به كاوه و رستم و سهراب و سياوش و اسفنديار و فريدون و كيخسرو و گودرز مهر مي ورزد ، با اغريرث و جريره و پيران ويسه نيز احساس همدلي مي كند.
فردوسي صفات ستودني را منحصر به ايرانيان نمي داند. هر جا در دشمنان ايران هم هنري و فضيلتي ميبيند از بيان آن باز نمي ايستد. زال در وصف افراسياب مي گويد:
شود كوه آهن چو درياي آب اگر بشنود نام افراسياب
دو بيت شعري كه در سالهاي پيش از شاهنامه استخراج شده و جزو يك سرود وطني بر سر زبانها بود ، سخن جنگجويان توراني خطاب به افراسياب است، هنگامي كه شاه توران از شنيدن خبر آمدن رستم به ميدان جنگ هراسان شده بود:
ز بهر بر و بوم و فرزند خويش زن و كودك خرد و پيوند خويش
همه سربسر تن به كشتن دهيم از آن به كه گيتي به دشمن دهيم
در ميان افراد يك ملت آميختگي فرهنگي بهتر از نژادگي ( = گوهر ) است. در پرسش و پاسخهاي ميان انوشيروان و وزير خردمندش بوذرجمهر چنين مي خوانيم :
ز دانا بپرسيد پس دادگر كه فرهنگ بهتر بود يا گهر
چنين داد پاسخ بدو رهنمون كه فرهنگ باشد ز گوهر فزون
كه فرهنگ آرايش جان بود ز گوهر سخن گفتن آسان بود
گهر بي هنر زار و خوار است و سست به فرهنگ باشد روان تندرست
همان گنج و دينار و كاخ بلند نخواهد بدن مر تو را سودمند
سخن را سخندان ز گوهر گزيد ز گوهر ورا پايه برتر سزيد
سخن ماند از تو همي يادگار سخن را چنين خوار مايه مدار
چنين گفت آن بخرد رهنمون كه فرهنگ باشد ز گوهر فزون
منبع: كتاب " فردوسي " اثر محمد امين رياحي
خوش اومدی ...