نيروي عظيم دعا
يادش بخير، سال دوم، روز اولي كه معلم ادبيات اومد توي كلاس، از بچه ها خواست يه مطلبي بنويسند تا بسنجه كه دست به قلممون چطوره، من نوشتم و بعدش هم منتقلش كردم به يه دفتر ديگه. و امروز دوباره اون دفتر رو باز كردم و اين رو كه خوندم كلي احساس اون لحظم برام زنده شد. يادمه زنگ تفريح كه براي دوستم مي خوندم گريه هم كردم! يادش بخير واقعا! يادش بخير!
غروب است، خورشيد كم كم خداحافظي مي كند. دلم برايش تنگ مي شود اما تاريكي شب مرا به سوي خود مي كشد، گويي بار گناهانم قلبم را سنگين كرده است. چگونه بشويم اين همه آلودگي را؟ روي مبل لم مي دهم و به خودم فكر مي كنم، به قلبم، به خدا، به رابطه ام با او. مي گويند هرگاه به ياد خدا بيفتي قبل از آن او تو را ياد كرده است. ته قلبم كمي احساس سبكي مي كنم. همين برايم بس است. مي خواهم خود را به او نزديكتر كنم. اما چگونه؟ آيا مي پذيرد؟ با وجود كوله باري از معصيت، ندايي در قلبم مي گويد او بخشنده تر از آن است كه من فكرش را مي كنم. پس با اين ندا و احساس اطميناني كه در قلبم حاصل مي شود، بر مي خيزم، دست و صورت خود را مي شويم، لباس هاي تميزي مي پوشم و به خودم عطر مي زنم، يك نفس عميق مي كشم و به همان ميعادگاه هميشگي مان مي روم. سكوت همه جا را فراگرفته است. نمي دانم از كجا شروع كنم؟ از بزرگي و عظمتش، از بخشندگي و سخاوتش ياد مي كنم، سر به سجده مي گذارم و اشك از چشمانم سرازير مي شود، با هر قطره اشك لايه اي از غبارهاي قلبم شسته مي شود،به راستي دعا چه نيروي عظيمي دارد....!!!
خوش اومدی ...