افسانه ي عاشقي
آرند كه واعظي سخنور بر مجلس وعظ سايه گستر
از دفتر عشق نكته مي راند وافسانه ي عاشقي همي خواند
خر گم شده اي بر او گذر كرد وز گم شده ي خودش خبر كرد
زد بانگ كه كيست حاضر امروز كز عشق نبوده خاطر افروز
ني محنت عشق ديده هرگز ني جور بتان كشيده هرگز
برخاست ز جاي ساده مردي هرگز ز دلش نزاده دردي
كان كس منم اي ستوده ي دهر كز عشق نبوده هرگزم بهر
خر گم شده را بخواند كاي يار اينك خر تو بيار افسار
ليلي و مجنون
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 13:42 توسط نیلوفر
|
خوش اومدی ...