حکایت
یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی گفت ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمیزاد به روزی ست اگر به روزی ده بودی به مقام از ملائکه در گذشتی
فراموشت نکر ایزد در آن حال که بودی نطفه مدفون مدهوش
روانت داد و طبع و عقل و ادراک جمال و نطق و رای و فکرت و هوش
ده انگشتت مرتب کرد بر کف دو بازویت مرکب ساخت بر دوش
کنون پنداری ای ناچیز همت که خواهد کردنت روزی فراموش
گلستان سعدی
+ نوشته شده در شنبه دهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 1:25 توسط نیلوفر
|
خوش اومدی ...