شازده کوچولو
قسمتی از کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری، ترجمه ی احمد شاملو
"...
روباه گفت: _ سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: _ سلام.
صدا گفت:_ من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: _کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: _یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت:_بیا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت:_نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت:_معذرت می خواهم.
اما فکری کرد و پرسید:_اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:_تو اهل اینجا نیستی. پی چی می گردی؟
شهریار کوچولو گفت:_پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:_آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شهریار کوچولو گفت:_نه، پی دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت:_چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
_ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت:_معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صدهزار پسر بچه ی دیگر. نه من احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه هم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو برای من میان همه ی عالم موجود یگانه یی می شوی من برای تو.
شهریار کوچولو گفت:_کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت:_ بعید نیست. رو این کره ی زمین هزار جور چیز می شود دید.
شهریار کوچولو گفت:_اوه نه! آن رو کره ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت:_ رو یک سیاره ی دیگر است؟
_آره.
_تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
_نه.
_محشر است! مرغ و ماکیان چطور؟
_نه.
روباه آه کشان گفت:_همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت:_زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا. همه ی مرغ ها عین همند همه ی آدم ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند. اما اگر تو مرا اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند: صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت سوراخ قایم شوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام می کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن جا آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده یی است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: _ اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد:_دلم که خیلی می خواهد، اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآرم.
روباه گفت:_آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر درآرد. آدم ها دیگر برای سردرآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست...تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید:_راهش چیست؟
روباه جواب داد:_باید خیلی صبور باشی، اولش یک خرده دورتر از من می گیری این جوری میان علف ها می نشینی. من زیرچشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی، چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده تزدیک تر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد پیش روباه.
روباه گفت:_کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعدازظهر بیایی من از ساعت سه قند تو دلم آب می شود و هرچه ساعت جلوتر برود بیش تر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟...هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.
شهریار کوچولو گفت:_رسم و رسوم یعنی چه؟
روباه گفت:_این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته. این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند. مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص. پس پنجشنبه ها بره کشان من است. برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رفتند رقص همه ی روزها شبیه هم می شد و من بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت:_آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت:_تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت:_همین طور است.
شهریار کوچولو گفت:_آخر اشکت دارد سرازیر می شود!
روباه گفت:_همین طور است.
_پس این ماجرا فایده یی به حال تو نداشته.
_روباه گفت:_چرا، برای خاطر رنگ گندم.
بعد گفت:_برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل تو تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آن ها گفت:_شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود. روباهی بود مثل صدهزارتا روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که:_خوشگلید اما خالی هستید. برای تان نمی شود مرد. گفت و گو ندارد که گل من هم فلان رهگذرِ گلی می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است چون او فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می بایست پروانه بشوند)، چون فقط اوست که پای گله گزاری ها یا خودنمایی ها و حتی گاهی پیِ بغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون که او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت:_خدانگهدار!
روباه گفت:خدانگهدار!...و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.
..."
خوش اومدی ...