با بغضی فروخفته در گلو به من می نگریست

به چشمانش خیره شدم

چون گنجشکی به آغوشم پناه آورد

و آواز هق هق سر داد

خبر از دل من نداشت

که از اشک های او دردناک تر بود

و چشم دوخته به افقی

که سر زدن خورشید را انتظار می کشید

اگر این کبوتر سپید در قلبم لانه نداشت

چه بر سر این کلبه احزان می آمد؟

نور سفید بال های کبوتر را

توتیای چشمانش می کنم

تا دیگر اشکهایش بر شانه ام جاری نشود

من و او زنده ایم

تا ابد