معشوق واقعي
يك شبي مجنون نمازش را شكست
بي وضو در كوچه ي ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش كرده بود
فارغ از جام الستش كرده بود
گفت يارب از چه خوارم كرده اي؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
خسته ام زین عشق محزونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من كنارت بودم و نشناختي...!
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 23:3 توسط نیلوفر
|
خوش اومدی ...