یزدانا
خدا به گنجشك گفت: "با من بگو از آن چه سنگينيِ سينهي توست". گنجشك گفت:
"لانه ي كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام، تو
همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانۀ
محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي، راه بر كلامش بست. خدا
گفت: "ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را
واژگون كند. آن گاه تو از كمينِ آن مار، پر گشودي". خدا گفت: "و چه بسيار
بلاها كه به واسطه ي محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته، به دشمني ام
برخواستي." اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. هاي هايِ گريه هايش، ملكوت خدا
را پر كرد....» كمتر از گنجشك كه نيستيم؛ هان؟ (يعني اميدواريم كه كمتر
نباشيم....)
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 22:56 توسط نیلوفر
|
خوش اومدی ...