خدا به گنجشك گفت: "با من بگو از آن چه سنگينيِ سينه‏ي توست". گنجشك گفت: "لانه‏ ي كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام، تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانۀ محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي، راه بر كلامش بست. خدا گفت: "ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آن گاه تو از كمينِ آن مار، پر گشودي". خدا گفت: "و چه بسيار بلاها كه به واسطه ‏ي محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته، به دشمني ام برخواستي." اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. هاي هايِ گريه هايش، ملكوت خدا را پر كرد....» كمتر از گنجشك كه نيستيم؛ هان؟ (يعني اميدواريم كه كمتر نباشيم....)