هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال ذهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
هرچه جزبارغمت بر دل مسکین من است برود از دل من وز دل من آن نرود
آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هرکه خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 14:32 توسط نیلوفر
|
خوش اومدی ...